دیده ات را به سرما بسپار
که زمان ، زمان خواب است
زمانِ امپراطوری هذیانهای سرشار از راز و نیاز با قاتل خویش است
زمانِ حماسه ای سرخ است
حماسه ای شعرگونه ،که قافیه اش خون است
در دیاری که طبیعت، شرم گاهش را
نثار درندگی کاکتوس های مصنوعی کرد
و با مشتی خارهای تشنه اش خودارضایی کرد.
این آخرین صداهایی بود که می شنید.
صدای خش خش پیچش یک تعهد هزارساله در یک هم آغوشی هرزگی نیم ساعته...
یادت هست رازم را …؟
با توجه به برداشت های بعضاً نادرستی که فلسفه ی داستان هایم را نشانه رفته بود، لازم دانستم توضیحاتی چند در باب مقوله ی نخ نماشده ای که طول عمر مطرح کردنش به درازای زمانی است که انسان برای اولین بار پی به قدرت تفکر و قضاوت، حول مسائل پیرامونش برد، بدهم و آن تعریفی از زندگی است.متاسفانه این مقوله در پستی بلندیهای تاریخ بشریت همچون ملعبه ای دست جاهلان و خودکامگان بعضاً مذهبی که سعادتمندی انسان را فریاد میزنند، قرار گرفته و میگیرد.بدین سبب نیز با توجه به هجمه ی بی وقفه ی توجیهات مغرضانه ،انسان تا به امروز نتوانسته است به جوابی قانع کننده و در خور توجه دست پیدا کند. این مقال مجالی است برای بیان آنچه بر من رفته که تا «حدودی» از سردرگمی در این زمینه رهانیده . امید دارم فرصتی باشد و بهانه ای برای تاملی دگر در باب مقوله ی هستی و زندگی و در عین حال کمکی قلیل، جهت درک بهتر ادبیاتی که نشات گرفته از این مکتب فکری است .
شبی در هجمه ی دود عود و آه و شهوت
با چشمانی کاملا بسته ، هرزه وار ماهِ هر جایی را بوسیدم...
شاید در گذشته به سبب متون متفاوتی که از هر رسم و آیینی مطالعه کرده اید، از این موضوع که بخشی از مقام و منزلت حسین مدیون سنگ دلی و اهریمن روزگار خود بوده مطلع شده باشید...
صدایی در من،عطر،بارون میومد آره خوب یادمه،غذایی برای مردن میخوردم...
با چشمانی گره خورده به دوران کودکی اش نگریست....